حاجى زين العابدين مراغه اى

35

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

ابراهيم بيگ دامن حاجى گرفته مىگويد : « بنشين ببينم چه عذر دارى ؟ » حاجى مىگويد : « حقيقت‌اش اين است كه به يك نفر عرب نانجيب مصرى قرض دارم . من هم در مقابل از يكى طلبكارم ، وعده كرده است كه اول ماه آينده بدهد . ولى بايد من امروز به عرب پول بدهم و ندارم . اين‌جا هم بيرون قهوه‌خانه است ، چون پول حاضر نيست مىترسم پدرسوخته در ميان كوچه مرا ديده بناى طلبكارى و سخت‌گيرى گذارد . هم شما خجالت بكشيد و هم من رسوا شوم . اگر درون قهوه‌خانه بوديد احتمال مىرفت كه در ميان جمعيت و ازدحام مشتريان ما را نبيند . اما در اين‌جا آن احتمال نيست . هرگاه گذارش بدين طرف بيفتد از دور مرا خواهد ديد ، آن وقت خر بيار معركه بار كن . » ابراهيم بيگ مىگويد : « مگر قرضت چند است ؟ » - « چيزى نيست . پانزده ليرا . » ابراهيم : « نقلى نيست . خداى كريم كريم است . بنشين ! » حاجى مىنشيند . ابراهيم بيگ قهوه‌چى را صدا مىكند قلمدان مىخواهد از جيبش يك دفتر « چك » يعنى حواله‌نامه بيرون آورده چيزى نوشته به حاجى مىدهد كه « اين حواله‌نامهء پانزده لير است . هر وقت مىخواهى برو از بانك بگير ! اكنون قهوه را آسوده بخور ! اما هر وقت طلب خود را گرفتى پول مرا بيار بده ! » حاجى : « لطف شما زياد ! راستى مرا از چنگ اين عرب بىمروت آزاد كرديد . حالا بنده نيز يك سند عند المطالبه نوشته به شما بدهم ان شاء الله بيست روز نمىكشد از طلب خود گرفته به شما مىرسانم . اگر يك جا ممكن نشد در سه قسط پنج ليرا مىپردازم . » ابراهيم : « سند فلان لازم نيست . حرف شما حجت است . » قدرى صحبت مىكنند . ابراهيم بيگ مىپرسد : « كاغذ پريروزى در پيشت است ؟ » حاجى : « بلى . » « بده آن را من خود قدرى بخوانم ، چه كاغذ خوش مضمونى بود . پدرسوخته‌هاى بىغيرت هى دروغ است كه مىبافند و حيا نكرده مىگويند سفرا و قونسول‌ها حتى افراد تبعهء خارجه در ايران هرچه مىخواهند مىكنند . دستى بالاى دست آنان نيست . پدرسوخته‌ها بياييد با چشم كور خودتان اين كاغذ را كه مسلمانى از طهران به يك مسلمان ديگر نوشته بخوانيد ! » حاجى در اين اثنا كاغذ را از بغل درآورده مىدهد . ابراهيم بيگ مىگويد : « حاجى عمو مطلب ديگر كه نيست ؟ » - « نه خير ، اگر باشد هم ، از شما چرا بايد پنهان كرد ؟ »